چه خبر؟
سلام سلام
تو این مدت که نبودیم آرشام خان حسابی بزرگ شده ،خودش هم به این مساله اعتراف کرد: تو این فصل همیشه شلوارک می پِوشه چند شب پیش شلوار پوشیده بود بریم مهمونی به باباش گفت: "نگاه کن شلوارم بزرگ شده پس خودمم بزرگ شدم".
واما عکس جشن تولد سه سالگی آرشام با تاخیر:


آویسا 6 ماهگی زندگیش رو می گذرونه، بعضی وقتها آرشام عاشقشه و بعضی وقتها هم چشم دیدنش رو نداره.
یه وقتایی می گه:" مامان آویسا رو خیلی دوست دارم خیلی نازه " یا "بچه گرسنه است چرا نمیری شیرش بدی؟" یا "آویسا گناه داره گریه می کنه بدو بدو"
وقتی که از خونه میره بیرون می گه" آویسا من زود برمی گردم اصلا نگران نباش"
یه وقتایی هم "مامان آویسا کار بد کرده دعواش کن" چه کار کرده: " من رو اذیت می کنه نمیزاره تام و جری نگاه کنم" یا " اسباب بازیم رو خراب کرد" یا "مزاحم خوابم می شه"
چند وقت پیش گل سر گذاشتم رو سر آویسا با اعتراض گفت: "مامان این چیه رو سر آویسا برش دار"گفتم مامان آویسا دختره ،ببین چه خوشگل شده " من دوست ندارم اینجوری باشه گفتم برش دار"
چشم (چاره دیگه ای نداشتم والا خون و خونریزی می شد.)


علاقه خاصی به فشن کردن موهاش داره موهاش رو خیس می کنه میزنه بالا الان که این کارها رو می کنه دوره نوجوانی می خواد چه کار کنه 

و از همه مهمتر روزی 3 تا 4 ساعت میره مهد تا بین بچه های هم سن خودش هم باشه.
از اینها گذشته بچه ها بیشتر از اونچه تصورش رو بکنیم می فهمند و شاید آدم بزرگهایی هستند که خودشون رو زدند به بچگی.
نی نی
سلام
تو این مدت یک عضو جدید به خانواده ما اضافه شده به قول آرشام نی نی که از تو شمک مامان اومده بیرون فقط و فقط هم برای آرشام هست و کسی حق نداره نگاه چپش کنه.
آویسا کوچولو دو ماهشه و خدا رو شکر رابطه خوبی با هم دارند.خدا کنه همیشه اینطور بمونه.


از دست خودش
سلام. ما خیلی وقته نیومدیم اینجا. دلیلش هم خود آرشام خان هستند تا کامی روشن می شه آرشام می دوه طرفش و می خواد براش بازی بیاریم.
تو این مدت ما رفتیم خونه خودمون.حالا دیگه آرشام یه اتاق داره که اسباب بازیهاش توی اتاق پخشه و فقط آخر شب جمع و جور می شه اونم آرشام می ایسته بالاسر مامان و مامان رو مجبور می کنه اتاق رو مرتب کنه.آخر شب هم ساعت 9 یا 10 نیست منظور 1 نصف شبه.
خلاصه آرشام حسابی بزرگ شده.شعر می خونه. کتابهاش رو خودش برای خرید انتخاب می کنه. لباسی رو که می خواد بپوشه خودش انتخاب می کنه.کسی حق نداره تو کارهاش دخالت کنه حتی وقتی می ریم بیرون دوست داره رانندگی کنه و ما رو ببره .
حس استقلالش خیلی قویه.وقتی هم کار اشتباهی می کنه می ره تو اتاقش بعد از مدتی می یاد می گه تنبیه شدم اومدم بیرون و بوسمون می کنه.
بگذریم فعلا دو تا عکس از باغ گیلاس و کنار دریا دم دستمه تا بعد


دوسالگی
آرشام عزیز ما حالا دیگه دو سال داره. شاب جمعه یه جشن کوچیک داشتیم که به آرشام حسابی خوش گذشت.
خدایا شکرت که آرشام رو سالم برامون نگه داشتی از این به بعد هم خودت حفظش کن و کمک کن خوب تربیتش کنیم.



فرهنگ لغت
آرشام بعضی کلمه ها رو درست تلفظ می کنه طوری که همه متوجه می شن چی میگه مثل مامان ، بابا، آب ، داغ ، برق، جیز، عمه، عزیز، ماه و... ولی بعضی از کلمه ها احتیاج به ترجمه داره .
البته اکثر اوقات منظورش رو با پانتومییم بیان می کنه.
واما فرهنگ لغت آرشام:
ایب: سیب
جااو بقی: جارو برقی
جدید: ماشین 206
دَدَر: گردش
دی دید: موتور
دید: ماشین
دودو: سی دی بی بی انیشتین
دارچ: شارژ
مایی: ماهی
مَمَد: محمد
عمو مَیی: عمو مهدی
عمّ: عموجواد
عمو: عمو بهرام
مَ او: گربه
اَدی: ارشیا
مَییر:پنیر
دَدیگ: ته دیگ
اَمّام: حمام
هبیج: هویج
دای: چای
باطیت: باطری
دَت : دست
مَمَئو: بادکنک
آچ :آش
دوو:2
آردام:آرشام
آرشام شیطون
آرشام خان ما خیلی شیطون و خرابکار شده بعد از شکستن شیشه میز تلویزیون این بار شیشه میز کنار مبل رو شکست.
تو خونه هم مدام در حال فوتبال بازی کردن یا به قول خودش بوت بازی هست ما رو هم مجبور می کنه دروازه بایستیم. خدا به داد صاحبخونه برسه که طبقه اول می شینه.
وقتی هم که خسته می شه البته اگر خسته بشه روی میز آش÷زخونه یا ا÷ن استراحت می کنه تا هم به همه چیز مسلط باشه هم بالاخره روی میز چیزی برای بهم ریختن ÷یدا می شه از جمله قندون
یلدا
یلدای امسال هم مثل سال قبل خونه مامان بزرگ آرشام بودیم.اولین کاری که کردیم یک پارچه بزرگ پهن شد وانواع خوراکیها روش چیده شد تا آرشام خان خیلی راحت بریزه و بپاشه و بخوره اینجوری ما هم راحت بودیم و مدام جیغ نمی زدیم نه این کار رو نکن. د 
حالا فکر می کنید چی شد؟ معلومه دیگه اونی که رو پارچه نشسته بود ما بودیم نه آرشام 
همه جا راحت سرک می کشید و هرگوشه خونه یه ردپا بجا می گذاشت بازار شامی درست کرد که نگو.آخرسر ظرف پفک رو هم کامل روی فرش خالی کرد و با پا روش کوبید و حسابی از خجالت فرش و پفک و مامان بزرگ دراومد 


مثل اینکه انارش ترش بوده

هنرنمایی خودم
نی نی
آرشام خان ما یک عروسک داره که مادربزرگش براش سوغات آورده قبلا اصلا اهمیتی به این حروسکه نمی داد ولی تازگی خیلی خیلی زیاد دوسش داره.
نی نی صداش می کنه.هرچیزی می خواد بخوره اول به نی نی میده.
نی نی رو تو رختخواب می خوابونه و روش پتو می ندازه.
نی نی گرسنه می شه و مم می خواد منم مجبورم به نی نی مم بدم وگرنه مورد خشم پسری واقع می شم و سر و صورت برام نمی مونه.
وای از اون روزی که نی نی پی پی کنه تا نشورمش و خشکش نکنم ول کن نیست
دیروز خونه مامان بزرگ یه دختر کوچولو بی خبر از همه جا نی نی رو بغل کرد هرچی هم آرشام خان نی نی رو خواست بهش نداد آرشام هم در یک اقدام خیلی جدی دختری رو هل داد یک جیغ بنفش سرش کشید یکی هم زد زیرگوشش و نی نی رو پس گرفت.
خوب پسرشه دیگه دوستش داره

محمودآباد
چهارشنبه و پنجشنبه هفته گذشته ما رفتیم محمودآباد. خیلی خیلی خوش گذشت.
مخصوصا وقتی که تو رستوران آبروی مامان و بابا رو بردم. رومیزی رو کشیدم ،گوجه ها رو مالیدم صورتم،هرچی به من میدادند بخورم همه رو پرت می کردم اونقدر حال داد که از خوشی زدم زیر آواز. 
تازه ام یه خانومی از من خوشش اومده بود مدام قربون صدقه می رفت منم کیف می کردم(فکر کنم دختر داشت )
از اون مهمتر بعدش رفتیم کنار دریا و تا غروب اونجا بودیم
. می دونید که من آب خیلی دوست دارم. بماند که مامانم از ترس اینکه سرما بخورم نذاشت کامل برم تو آب فقط پاهام رو خیس کردم
از بس دویدم و بازی کردم خسته شدم گفتم صندلی برام بگذارن کنار دریا تا دنیا رو سیاحت کنم

ولی نمی دونم چی شد که افتادم(مامانم می گه از بس وول می خوری)

هیچ چیزی از نگاه تیزبین من مخفی نمی مونه ازجمله پفک خورن یواشکی مامان که می خواست به من پفک نده.

آخرش هم سرم رو با چیزای دیگه گرم کرد. برای من که مهم نیست اصلا پفک دوست ندارم.
قسمت غم انگیزش وقتی بود که می خواستیم بریم هر چی التماس کردم اینجا کنار دریا بمونیم فایده نداشت.

از قسمتهای غم انگیزتر هم عکس نمی زارم.
چندتاعکس
نیمه شعبان امسال من حضور فعال داشتم می دویدم و جیغ می کشیدم و شربت می نوشیدم

چه کیفی می ده از میز بری بالا بعد التماس کنی یکی بیاردت ÷ایین

از موتورسواری لذت می برم

حوض آب ÷ارک رو بیشتر از بقیه چیزاش دوست دارم

البته تاب سواری رو هم دوست دارم

واما........عاشق آب بازیم آب بازی آب بازی


آرشام راه می رود
دیشب بالاخره آرشام با سماجت باباجون تصمیم گرفت خودش تنهایی راه بره
اول دستها رو می گذاشت زمین تا بتونه بلند شه بعد که نصف و نیمه بلند می شد از عقب می افتاد زمین. خوشش می اومد و غش می کرد از خنده 
تا اینکه موفق شد بایسته ولی باز هم از قدم برداشتن می ترسید و حاضر نبود دست بابایی رو ول کنه، بابا دستش رو از دستهای آرشام بیرون کشید و آرشام برای گرفتن دست بابا برای تکیه گاه تند تند دنبال بابا راه افتاد بیشتر از ده قدم رفته بود که خورد زمین تازه فهمید که کلی راه رفته و حسابی ذوق کرد
بعد هم کار ماشد اینکه آرشام بایسته کنار دیوار بعد تند و تند بیاد طرف ما و خودش رو بندازه بغلمون. حالا پسر طلا بلده راه بره
( قندکم قدمهای موفقیت رو برداری
)
جشن تولد
پسرم قندکم تولدت مبارک
پنجشنبه جشن تولد بود همه اومده بودند مامان بزرگ ،بابا بزرگ، عمه ، خاله، عمو، ... همه اونایی که دوستشون داری و اونها هو تو رو خیلی دوست دارند تو هم خیلی خوشحال بودی خیلی هم رقصیدی .کلی هم شیطنت کردی و دل همه رو بردی.
انشاا... همیشه موفق و خرم و شاد باشی عزیز دلم.








